خدا با ماست - زمزمی از نور
X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
پنج‌شنبه 24 دی‌ماه سال 1388

خدا با ماست


جوانکی آمد وفریاد زد :

مدرسه را با توپ زدند .

جهان آرا بهت زده به طرف مدرسه رفت ،وارد مدرسه شد .

چراغ قوه راروشن کرد درنور آن جز بدن های متلاشی شده وزمینی سرخ از خون بچه ها چیزی ندید .

بغض گلویش را گرفته بود .

مردم آه می کشیدند .یکی به او نزدیک شدوگفت :« محمد ،پاهای محسنی فر را پیدا کردم ،بقیه ی بدنش نیست .

با این همه مصیبت،فرمانده ی سپاه خرمشهر نباید می شکست .

همه ازاوانتظار دیگری نداشتند .

او نیز جوانمردی می کرد .

هرکه را که بی تاب می دید به سراغش می رفت ،در آغوشش می کشید وآرام می گفت :

 

« ناراحت نباش ،ما خدا را داریم ،ما امام خمینی (ره)را داریم .»