طنز جبهه - زمزمی از نور
X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
جمعه 16 بهمن‌ماه سال 1388

طنز جبهه

ریشتو روی پتو میذاری یا زیرش؟


بعداز ظهر یکی از روزهای خنک پاییزی سال 64یا 65 بود .

کنار حاج محسن دین شعاری ،مسئول تخریب لشگر 27 محمد رسول الله (ص)دراردوگاه دوکوهه ایستاده بودیم وباهم گرم صحبت بودیم 

یکی از بچه های تخریب که خیلی هم شوخ ومزه پران بود از راه رسید وپس از سلام وعلیک گرم ،

روبه حاجی کرد وبا خنده گفت :

حاجی جون ،یه سوال ازت دارم خداوکیلی راستشو بهم می گی؟

حاج محسن ابروهاشو بالا کشید ودرحالی که نگاه تندی به اوانداخته بود گفت:

پس من هرچی تاحالا می گفتم دروغ بوده؟؟


بسیجی خوش خنده که جا خورده بود سریع عذر خواهی کرد وگفت :

نه ،حاجی خدانکنه ،ببخشین بدجور گفتم .یعنی می خواستم بگم حقیقتشو بهم بگین...

حاجی در حالی که می خندید دستی برشانه اوزدوگفت : سؤالت را بپرس .

-می خواستم بپرسم شما شبها وقتی می خوابین ،باتوجه به ریش بلند وزیبایی که دارین ،

پتو رو روی ریشتون می کشید یا زیر ریشتون ؟

حاجی دستی به ریش حنایی رنگ وبلند خود کشید .

نگاه پرسشگری به جوان انداخت وگفت :

چی شده که شما امروز به ریش بنده گیر دادی؟

-هیچی حاجی همینجوری ...

-همین جوری ؟که چی بشه؟

-خوب واسه خودم این سؤال پیش اومده بود خواستم بپرسم.حرف بدی زدم ؟

-نه حرف بدی نزدی .ولی ....چیزه ...

حاجی همینطوری به محاسن نرمش دست می کشید .نگاهی به آن می انداخت.

معلوم بود این سؤال تابه حال برای خود اوپیش نیامده بود وداشت درذهن خود مرور می کرد .

که دیشب یا شبهای گذشته ،هنگام خواب ،پتورا روی محاسنش کشیده یا زیرآن .

جوان بسیجی که معلوم بود به مقصد خودرسیده است ،خنده ای کرد وگفت :نگفتی حاجی ،میخوای فردا بیام جواب بگیرم؟

وهمچنان می خندید .

حاجی تبسمی کرد وگفت :باشه بعداًجوابت رو میدم .

یکی دوروزی گذشت .

دست برقضا وقتی داشتم با حاجی صحبت می کرد م همان جوانک بسیجی از کنارمان رد شد .

حاجی اوراصدازد .

جلو که آمد پس از سلام وعلیک باخنده ریز وزیرکی به حاجی گفت :چی شد؟

حاج آقا جواب مارو ندادی ها؟؟؟

حاجی با عصبانیت آمیخته به خنده گفت : پدر آمرزیده ..یه سوالی کردی که این چند روزه پدر من دراومده .هر شب وقتی می خوام بخوابم فکر سؤال جنابعالی ام .

پتو رو می کشم روی ریشم ،نفسم بند می آد .

می کشم زیرریشم ،سردم میشه .

حلاصه این هفته با این سؤال الکی تو نتونستم بخوابم .

هر سه زدیم زیر خنده .دست آخر جوان بسیجی گفت :پس آخرش جوابی 

برای این سؤال من پیدا نکردی ؟



کمپوت


داشتم تو جبهه مصاحبه می گرفتم کنارم ایستاده ود که یه هو یه خمپاره اومد وبومممممم...

نگاه کردم دیدم ترکش بهش خورده وافتاده زمین 

دوربینو برداشتم رفتم سراغش .

بهش گفتم تو این لحظات آخر زندگی اگه حرفی صحبتی داری بگو ....

در حالی که داشت اشهد وشهادتینش رو زیر لب زمزمه می کرد گفت :

من از امت شهید پرور ایران یه خواهش دارم .

اونم اینکه وقتی کمپوت می فرستید جبهه خواهشا پوستشو اون کاغذ روشو نکنید .

بهش گفتم : بابا این چه جمله ایه قراره از تلویزیون پخش شه ها یه جمله بهتر بگو برادر ...

باهمون لهجه اصفهونیش گفت :

اخوی آخه می دونی تاحالا سه دفعه به من رب گوجه افتاده .