شهدا دست ماراهم بگیرید - زمزمی از نور
X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
سه‌شنبه 18 خرداد‌ماه سال 1389

شهدا دست ماراهم بگیرید

بسم الله الرحمن الرحیم

ای دوست به حنجر شهیدان صلوات

بر قامت بی سر شهیدان صلوات

از دامن زن مرد به معراج رود

بر دامن مادر شهیدان صلوات

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

فرزند عزیزم!

برق آخرین نگاهت، چراغ خلوت تنهاییم شده است و نگاه چشمان مهربانت، تنها امید زندگیم. روزگاری به من میخندیدی و مرا می‌خنداندی. نگاهم میکردی و من هم دلشاد میشدم، اما امروز در خاطرم می‌خندی و مرا می‌گریانی و نگاهم می‌کنی و با گرمی نگاهت مرا می‌سوزانی. 
نور چشمانم!

روزها به یاد شهادتت در کربلا گریه میکنم و شبها به یاد غربتت در بقیع اشک می‌ریزم و تو را در میان این و آن جستجو می‌کنم، در شلمچه، در فکه، در اروند، در طلائیه و ... 
پسرکم !

کدامین گل از صحرای سرخ شهادت را ببویم که بوی تو را دهد؟! ای کاش میدانستم کدامین گل سرخ، صبح و شام شبنم اشک را بر مزار غربتت میریزد، تا به او میگفتم بیشتر اشک بریز که این جوان غریب، مادری هم دارد. 
گلی گم کرده‌ام می‌جویم او را 
به هر گل می‌رسم می‌بویم او را ...

عزیز دلم! 

صدای پای در و پنجه پریشانم می‌کند که گویا کسی می‌آید. صبا کجایی که این پیغام را به فرزندم برسانی، که هنوز هم که هنوز است: «تو را من چشم در راهم»
بغض گلویم را گرفته، عقده‌های دلم را هنوز وا نکرده‌ام، هنوز فریادی بر گلویم سنگینی میکند: یوسف بیوفایم ! پیراهنی، پلاکی، نشانی ...

پسرم !

شرمنده‌ام که هنوز زنده‌ام، شرمنده‌ام که هنوز نفس می‌کشم. به همه گفته‌ام که چون تو بازگردی و من نباشم، به تو بگویند :
»تو را مادرت چشم در راه است



شهداء دست ما را هم بگیرید