به این پیر خدمت کن - زمزمی از نور
X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
جمعه 5 خرداد‌ماه سال 1391

به این پیر خدمت کن


آیت الله بهجت ره
اولیای خدا از شهرت فرار می کنند و به تعبیر دیگر شهرتشان در گمنامی است. ترجیح می دهند بیشتر گمنام بمانند تا مشهور شوند.

وقتی کسی مرد خدا می شود بر همه یا بیشتر داشته هایش درپوش می گذارد. نمی خواهد خیلی ها از آنچه او دارد آگاه شوند.

 

 اگرچه در این مورد استثنا وجود دارد و برخی بزرگان ما به اقتضای وظیفه شان کمی از داشته ها را در اختیار مردم قرار می دادند ولی قاعده این است که تا می شود این کار انجام نگیرد و این افراد برجسته گمنام بمانند.

 

اولیای خدا از شهرت فرار می کنند و به تعبیر دیگر شهرتشان در گمنامی است. ترجیح می دهند بیشتر گمنام بمانند تا مشهور شوند.

 

 اگر در عصر ما بخواهید دنبال کسی بگردید که هم فقیه باشد هم عارف باشد و هم انسان خودساخته و برجسته ای باشد که بتوان او را به دیگران معرفی کرد بدون شک باید آیه الله بهجت را نام ببرید.

 

شخصیتی که عرفان و علم او زبانزد خاص و عام بود و به نوعی الگوی ملموس زمان ما بوده است. او نیز همچون اساتیدش ترجیح می داد که گمنام بماند و تا می توانست نمی گذاشت دیگران بفهمند که او چه دارد.

 

در این نوشتار به برخی زوایای زندگی او از زبان پسرش اشاره می کنیم. نکاتی که جز خانواده ایشان قطعا کس دیگری از آن اطلاعی نداشت.

 

پس بخوانید:

پدرم دو جهت داشت: بخشی از زندگی ایشان، جهت فیزیکی آن است که در خانواده و دوستان مطرح بود و گوشه هایی از آن به ما رسیده است ولی جهت دیگر؛ زندگی درونی ایشان بوده که نه خودشان راجع به عواملی که در شخصیت ایشان موثر بوده صحبت و راهنمایی می کردند و نه حتی مدارک و آثار و نامه هایی را که از علمای مختلف داشتند و ما می توانستیم از آن بهره ببریم را نشان می دادند.

 

معمولا یک چمدانی داشتند که این مدارک و نامه های علمای بزرگ به ایشان را در آن گذاشته و قفل کرده بودند که در دسترس ما نباشد. حدود یکسال قبل از رحلتشان آن چمدان را از من خواستند.

 

 بنده چمدان را برای ایشان بردم و بعد دیگر از آن چمدان خبری نشد. نمی دانیم که چه شد. یقین داریم از منزل بیرون نرفته ولی دیگر نیست.

 

ایشان اسرار مگوی خود را واقعا مگو گذاشتند. ما یک سری اطلاعات از ایشان به صورت کم و کوتاه و پراکنده به دست می آوردیم. این اطلاعات به صورت معما برای ما باقی بود.

 

 بنده چون فارغ التحصیل فلسفه بودم، عادت داشتم باور خیلی چیزها برایم با برهان و دلیل باشد. باید به یقین صد در صد می رسیدم و ادله 20 درصد و 50 درصد برایم کافی نبود. لذا به زندگی و تحصیل خود مشغول بودم و فقط لوازمات ضروری زندگی ایشان را تهیه می کردم.

 

علامه جعفری فرمود: تمام کارهایت را رها و به این پیر خدمت کن!

میان کارهایم روزی چند ساعت را به ایشان اختصاص می دادم و در خدمتشان بودم و بقیه را به اتاق خود در بیرون و خوابگاه که حجره ای بود می رفتم و مشغول کارهای شخصی ام می شدم.

تا اینکه در سال 1363 علامه جعفری یک روز که از منزل آیت الله بهجت بیرون می رفت، با حرف هایش یک تلنگری به من زد.

 

علامه جعفری به من گفت که تو تمام کارهایت را رها کن و به خدمت ایشان بیا. علامه جعفری با آن لهجه شیرین و غلیظ ترکی گفت: «تو عقلت نمی رسه که این کیه!»

 علامه وقتی از احوالاتم پرسید و من گفتم که درس های فلسفه و ریاضیات و ستاره شناسی و عرفان را خوانده ام، خیلی برایش جای تعجب بود که چطور توانسته بودم اینها را در قم بخوانم.

 

من هم به شوخی به ایشان گفتم که استاد اینجا مجانی بود و من هم نشستم و خواندم.

 

علامه به من فرمود حالا یک چیزی می گویم گوش کن. گفتم آقا می شنوم. گفتند نه باید عمل کنی. گفتم آقا چطور به مجهول مطلق عمل کنم؟ به چیزی که نمی دانم چطور عمل کنم؟ علامه با همان لهجه خود گفتند دست بردار، من برایت می گویم. تو تمام کارهایت را رها کن و بیا خدمت همین پیر را بکن.

 

تو گفته هایش را یادداشت کن و ضبط کن که نه می شناسی اش و نه می گذارد که بشناسی اش. من قم و تهران و مشهد و نجف و عراق و شیعه و سنی را دیده ام؛ همین یکی آخرش مانده است.

 

 وقتی او را از تو گرفتند، آن وقت می فهمی که بوده! بنده در آن زمان مشغول تحصیل بوده و کار فراوان داشتم و در دانشکده بودم.

 

علامه جعفری: پدرت(آیت الله بهجت) مأمور این قرن و این دوره است

 

وی اضافه کرد: علامه جعفری به من دستور داد که ضبط کن و نگه دار و برای نسل آینده امانت دار باش که این مرد تمام می شود و بعد از اینکه او برود معلوم نیست تا 100 سال دیگر هم کسی چون او بیاید.

 

 خداوند در هر دوره ای یک فرد را میدان می دهد، یعنی میدانی را که دارد برایش باز می کند  و رشدش می دهد تا برای دیگران نشان و الگو باشد.

 

علامه جعفری تأکید کردند آیت الله بهجت مأمور این قرن و این دوره است. البته پس از رحلت پدرم نیز خیلی از شاگردان ایشان به من می گفتند که ایشان دیگر تمام شد و تو فکر نکن که همه همین طور هستند.

 

 با تلنگری که علامه جعفری در سال 63 به من زد، در همان بیست و چند سال پیش، یک مقدار کارهایم را کم کردم و 7 ساعت در روز را به ایشان اختصاص دادم.

 

وی افزود: پس از سال 72-73 نیز حدود 15 ساعت شد و از سال 80 به بعد بیست و چهار ساعته با ایشان بودم.

 با این حال ایشان خیلی هنرمند بود و همه کارهایش را تحت یک پوشش و پوسته ای انجام می داد. وقتی مسائل بلند علمی را می خواست نقل کند، خیلی ساده می گفت: می شود این چنین گفت...

 

ایشان اشکالات و ایرادات نظریه های دیگران را می گرفت و بعد وقتی می خواست نظریه خودش را بدهد، نمی گفت که این نظریه بنده است و هیچ کسی نگفته و در جایی نیست و یا خوب توجه کنید.

 

 بلکه فقط می فرمود: این چنین هم می شود گفت، حالا شما ببینید. ایشان آخرین فرمول های عرشی را از لحاظ علمی با این بیان ساده می گفت.

 

از نظر بعد درونی که اصلا حاضر نبود اقرار به چیزی بکند. حتی اینقدر پوشش داشت که مثلا اگر ما می خواستیم راجع به استاد ایشان بپرسیم، که آیا از استادتان کار خارق العاده ای دیدید یا نه؟ و یا شاهد عمل ممتازی از او بودید یا نه؟ حاضر نبود حرفی بزند.

 

چرایش را بعدها فهمیدم که اگر ایشان درباره استاد خود سخن می گفت، این سوال به ذهن ما می آمد که حالا این استاد به شما چه یاد دادند؟ بنابراین ایشان از ابتدا چیزی نمی گفتند.

 

بنده دبستانی که بودم، یکی از علما که ریش حنایی می گذاشت و سیدی حدود 80 ساله بود، به من گفت که برو تو نخ بابات و ببین که چی بلد است.

 

 پدرم او را می شناخت ولی من خوب او را نمی شناختم. به من می گفت که استاد پدرت آنقدر قوی بوده که به هر کسی چیز مهمی داده، برو ببین به پدرت چه داده است.

 

من هم بچه بودم و می رفتم می گفتم بابا، آن آقا گفته برو ببین پدرت چه گرفته. پدرم خیلی می خندید و در حال تبسم می گفت: بله، عجب... عجب... و از کنار آن می گذشت. هیچ راهی نمی گذاشت تا بیشتر در موردش بدانیم.


 منابع:

برگرفته از خبرگزاری فارس – 27 اردیبهشت

2468