زمزمی از نور

آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو
پایگاه اطلاع رسانی تستهای غربالگری پیش از زایمان (سلامت جنین) و نوزادان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای



هر وقت در زندگی به در بزرگ رسیدید 
که بر آن یک قفل بزرگ بود 
نترسید و نا امید نشوید!
چون اگر قرار بود باز نشود 
جای آن 
یک دیوار میگذاشتند...


نیت کار نکرده را هم قبول می‌کنند. 

در قیامت هم محاسبه‌ها براساس نیت است. 

حساب نمی‌کنند چند رکعت نماز خواندی. 

چقدر پول دادی؟ 

می‌گویند: نیتت چه بود؟ 

«لِیسْئَلَ الصَّادِقینَ عَنْ صِدْقِهِم‏» 

حتی اگر راست هم گفتیم، 

می‌گویند: انگیزه صداقت شما چه بود؟


حاج آقا قرائتی





درقلاجه بودیم، سال شصت و دو، هوا خیلی سرد بود. رفتیم تمام اورکت‌هایی را که توی دوکوهه داشتیم برداشتیم آوردیم دادیم به بچه ها.

حاج همّت آمد . داشت مثل بید می‌لرزید.

گفتم : اورکت داریم آ. بدهم تنت کنی؟

گفت: هر وقت دیدم همه تن شان هست من هم تنم می‌کنم.

تا آن جا بود ندیدم اورکت تنش کند.

می لرزید و می خندید.


روی پلاک من امروز نام زیبای تو منقوش است .

شهید مهدی زین الدین
در زمان غیبت به کسی منتظر می گویند که منتظر شهادت باشد...


 

 

 

گرچه خسته ام ،

گرچه دلشکسته ام ،

باز هم گشوده ام ، دری به روی انتظار

تا بگویمت ، هنوز هم

با آن صدای آشنا امید بسته ام.

 

 

ای تو صاحب زمان !

ای تو صاحب زمین !

دل، جدا زیاد تو

آشیانه ای خراب و بی صفاست.

یاد سبز و روح بخش تو

یاد لطف بی نهایت خداست

گرچه باغ سینه ام ،

ای گل محمدی، به عطر نامت آشناست

آنکه در پی تو نیست ، کیست؟

آنکه بی بهانه تو زنده است ، در کجاست؟

 

 

ای کرامت وجود !

باد غربتی کع می وزد به کوچه های بی تو ،

بوی مرگ می دهد ،

بوی خستگی – فسردگی .

کوچه ها در انتظار یک نسیم روح بخش ،

یک پیام آشنا و دلنواز ،

سینه را گشوده اند.

کوچه های ما همیشه عاشق تو بوده اند.

 

 

ای کبوتر دلم، هوایی محبتت !

سینه ام ،

آشنای نعمت غم است

گر هزار کوه غم رسد، هنوز هم کم است.

از درون سینه ام

ناله های مرغ خسته ای به گوش می رسد.

بالهای زخمی ام ، نیازمند مرهم است.

 

 

صبحگاه جمعه ها ،

آفتاب یاد تو  ز «ندبه» های ما طلوع می کند.

آنکه شب پس از دعا ،

با سرود اشتیاق و نغمه امید،

با دلی سفید خواب رفته است ؛

روز را به شوق دیدنت شروع می کند.

ای تو معنی امید و آرزو !

ای برای انتظار عاشقانه ، آبرو !

عشق های پاک ،

در میان خنده ها و گریه های عاشقان ،

پیش عصمت الهی ات، خضوع می کند.

 

 

ای بهانه ای برای زیستن !

اشتیاق ،

همچو سبزه بهار هر طرف دمیده است.

جمکران ،

جلوه ای از انتظار و شوق ماست.

ای بهار جاودان !

ای بهار آفرین !

ما در انتظار مقدم توییم ،

ای امید آخرین !

 

 

ای عزیز دل، پناه شیعیان !

ای فروغ جاودان !

سایه بلند نام و یاد تو ،

از سر و سرای عاشقان بیقرار، گم مباد !

قامت بلند شوق،

جز بر استان پر شکوه انتظار ، خم مباد !

 

 

جواد محدثی

 

 

 

allah.gif

خود را شبی، در آینه دیدم، دلم گرفت
از فکر اینکه قد نکشیدم، دلم گرفت
از فکر اینکه بال و پرى داشتم، ولی
بالاتر از خود، نپریدم، دلم گرفت
از فکر اینکه با تمام پس انداز عمر خود
حتى ستاره اى، نخریدم، دلم گرفت

التماس دعا

http://img.tebyan.net/Big/1389/07/1638288341250352456718225048014310.jpg

داستان کفش‌جفت‌کردن میرزا جواد ملکی، دوربین ملائکه و فحاشی‌های اخلاقی


مرحوم آخوند فاضل اردکانی خیلی با دست بوسیدن مخالف بود، سیدی آمد و به ایشان گفت: شخصی سفارش کرده که از جانب او دستتان را ببوسم، ایشان هم به او و هم به واسطه بد گفت و سخت ناراحت شد. بعدکه غضبش فرو  نشست، گفت: «خدایا، اولاد پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم را ناراحت کردم، دلش را آزردم...» بعد دستش را دراز کرد و گفت: «فلان فلان شده، بیا ببوس! فلان‌فلان شده، دست کسی را که معصیت نکرده (معصوم علیه السلام) را باید بوسید.»

اگر فحاشی‌های ایشان - که به جا واقع می‌شد و بالاتر از موعظه بود ـ گردآوری می‌شد، یک کتاب کرامت و اخلاق بود.

*

آقای بروجردی ـ قدس سره ـ به کسبه و تجار می‌فرمود: در مورد تجارت، استخاره نکنید؛ زیرا اگر زیان دیدید، خیال می‌کنید، استخاره شما را ورشکست کرده است! این گونه افراد نمی‌دانند اگر استخاره نمی‌کردند و اقدام می ‌ردند، چه می‌شد و به چه هلاکت (مالی و جانی) بدتر از آن چه پیش آمده، مبتلا می‌شدند.

*

مرحوم میرزا جواد آقا ملکی و عالم دیگر اهل تبریز در محضر مرحوم ماقانی ـ صاحب کتاب تنقیح المقال - بودند، آقا میرزا جواد - رحمت الله - می‌گوید: نفْسم به من گفت: اگر آن عالم یکی گفت، تو هم باید یکی بگویی! ولی من با خودم گفتم: باید کفش او را جفت کنی! نفْسم ناراحت شد که چطور؟! گفتم: کفش خادمش را هم باید جفت کنی!

*

کتاب «مجمع البحرین» مانند کتاب نهایه نوشته ابن اثیر، و الفائق نوشته زخمشری، در مقام بیان معنوی روایت ـ هرچند با قرائن ـ است. مولف محترم کتاب «کفائةالاثر فی‌النصوص علی الائمه الاثنی عشر» خوب روایات را جمع کرده است.

این از مصائب شیعه است که بزرگان ما سرمایه‌های علمی را با چه زحماتی تهیه نموده و در اختیار ما گذاشته‌اند، ولی ما عرضه و همت آن را نداریم که از آنها نگهداری کنیم و چاپ و تکثیر نماییم تا از خطر نابودی مصون بماند و از مواهب آنها بی بهره و محروم نباشیم.

*

ادامه مطلب ...

علت کرامات شیخ رجبعلی خیاط :d68ee9ea735dba6157db4aa1f6fd395e.jpg

مشروح این داستان را شیخ برای کمتر کسی بیان کرده!

اما گاهی به مناسبتی اشاره میکرد :  ((من استادی نداشتم ولی گفتم خدایا این را برای رضایت خودت ترک میکنم و از آن چشم میپوشم تو هم مرا برای خودت درست کن))

فقیه عالیقدر آیت الله سید محمد هادی میلانی به این داستان اشاره نموده و جناب شیخ خود این ماجرا را با آن بزرگوار بازگو نموده اند که:

در ایام جوانی دختری رعنا و زیبا از بستگان دلباخته ی من شدو سرانجام در خانه ای خلوت مرا به دام انداخت،با خود گفتم:

(( رجبعلی خدا میتواند تو را خیلی امتحان کند بیا یک بار تو خدا را امتحان کن و از این حرام به خاطر خدا صرف نظر کن.سپس به خداوند عرضه داشتم:

خدایا من این گناه را برای تو ترک میکنم تو هم مرا برای خودت تربیت کن))

(ظاهرا این واقعه در سن 23 سالگی شیخ اتفاق افتاده.)

آنگاه دلیرانه همچون یوسف در برابر گناه مقاومت میکند.

این پرهیز از گناه موجب دانایی و بصیرت شیخ گردید

 و دیده ی برزخی او روشن شد و برخی اسرار برای او کشف گردید

از شیخ نقل شده است که :

روزی از چهارراه مولوی و از مسیر خیابان سیروس به چهارراه گلوبندک برگشتم فقط یک چهره ی آدم دیدم.

((از کتاب کیمیای محبت))

2468

سجاده نماز


قال رسولُ الله صلى اللهُ علیهِ وَ آلهِ: صَلِّ صَلوةَ مودِعٍ تَرَى اَنکَ لا تُصلِى بَعدَها صَلوةً اَبداً.

رسول اکرم صلى الله علیه و آله فرمود: آنچنان نماز بگذار که گویى آخرین نماز توست و دیگر هرگز نمازى نخواهى خواند.

بحارالانوار ، ج 84 ، ص 264

سرما شما را بیشتر می لرزاند یا خدا؟

کانَ الحسنُ بنُ علىٍ اِذاَ تَوَضََّأ تَغَیَّرَ لَونُهُ وَ ارتَعَدَت مَفاصِلُهُ، فَقِیلَ لَهُ فى ذلک فَقالَ علیه السلام: حَقٌ لِمَن وَقَفَ بَینَ یَدَى ذِى العَرشِ اَن یَصفَرَّ لَونُهُ وَ تَرتَعِدَ مَفاصِلُه

امام حسن علیه السلام هنگام وضو رنگشان دگرگون مى‌شد و بندبند وجودشان مى‌لرزید. از حضرت پرسیده شده چرا اینگونه می‌شوید؟ فرمودند: سزاوار است کسى که در پیشگاه خداوند مى‌ایستد رنگش پریده، بندبند اعضایش ‍ بلرزد.

بحارالانوار ، ج 80 ، ص 346

ادامه مطلب ...

ای آنکه در نگاهت حجمی زنور داری
کی از مسیر کوچه قصد عبور داری؟

چشم انتظار ماندم، تا بر شبم بتابی
ای آنکه در حجابت دریای نور داری

من غرق در گناهم، کی می کنی نگاهم؟
برعکس چشمهایم چشمی صبور داری

از پرده ها برون شد، سوز نهانی ما
کوک است ساز دلها، کی میل شور داری؟

در خواب دیده بودم، یک شب فروغ رویت
کی در سرای چشمم، قصد ظهور داری؟




حضرت آقادرتذکری بدولت : اگر قرار است مسئله علاقه به ایران مطرح شود، یکی از مهمترین راهها، تحکیم و گسترش زبان و ادبیات فارسی است.

در مورد علاقه به ایران، بجای تأکید بر ایران قبل از اسلام، بر ایران بعد از اسلام تأکید شود زیرا افتخارات ایران بعد از اسلام در هیچ دوره ای از تاریخ ایران وجود نداشته است. 
2468

حال امروز که عطشان زحرم میرفتی/ بار آخر که خرامان ز برم میرفتی

از پس اشک پدر محو تماشای تو شد/ و حیا مانع بوسیدن لب های تو شد

رخ زیبات پر از خاک و لبانت پر خون/ بدن پاک تو صد چاک و دهانت پر خون

توکه باپهلوی زخمیت چو مادر شده ای/ باشکاف سر خود حیدر دیگر شده ای
.
.2468

یا ابا الصالح عج...
در نیامدنت مقصریم...
همانگونه که در آمدنت موثریم...
2468

مرا هزار امید است...
و...
هــــــــــــر هزار تـــــــــویی...
------------------------------------
2468

خدایا ...

با همه ی فاصله‌ای که از تو گرفته‌ایم ...

هنوز هم ، چقدر به ما نزدیکی ...

2468



دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است،
 تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.
پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد،
 داد زد و بد و بیراه گفت، خدا سکوت کرد، جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت،
 خدا سکوت کرد، آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد.
به پر و پای فرشته ‌و انسان پیچید، خدا سکوت کرد، کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد، دلش گرفت و

 گریست و به سجده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت: "عزیزم، اما یک روز دیگر هم رفت، تمام روز را به بد و بیراه و 

جار و جنجال از دست دادی، تنها یک روز دیگر باقی است، بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن."

لا به لای هق هقش گفت: "اما با یک روز... با یک روز چه کار می توان کرد؟ ..."

خدا گفت: "آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی‌یابد

 هزار سال هم به کارش نمی‌آید"، آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: "حالا برو و یک روز زندگی 

کن."

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می‌درخشید، اما می‌ترسید حرکت کند، می‌ترسید راه برود، می‌ترسید

 زندگی از لا به لای انگشتانش بریزد، قدری ایستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه

 فایده‌ای دارد؟ بگذارد این مشت زندگی را مصرف کنم.."

آن وقت شروع به دویدن کرد، زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بویید، چنان به وجد آمد که دید

 می‌تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشید بگذارد، می تواند ....

او در آن یک روز آسمانخراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما ...

اما در همان یک روز دست بر پوست درختی کشید، روی چمن خوابید، کفش دوزدکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و

 ابرها را دید و به آنهایی که او را نمی‌شناختند، سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد، او در همان یک روز

 آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.

او در همان یک روز زندگی کرد.

فردای آن روز فرشته‌ها در تقویم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیست!
"
زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می اندیشیم، اما آنچه که بیشتر اهمیت

 دارد، عرض یا چگونگی آن است.

امروز را از دست ندهید، آیا  ضمانتی برای طلوع خورشید فردا وجود دارد!؟

http://img.tebyan.net/big/1389/05/38891223317318423214517418813211631422306.jpg


فضیل بن عیاض در ابتدای زندگی خود یکی از راهزنان مشهور در نواحی سرخس و ابیورد بود مدتی از عمر خود را به این کار گذرانیده و در سرقت شهرتی یافت . کم کم در قلبش عشق و محبت دختری پیدا شد، شبی خیال داشت خود را به آن دختر برساند. از دیواریکه فاصله بین او و معشوقه اش ‍ بود بالا می رفت در این هنگام صدای شخصی را شنید که آیه ای از قرآن را تلاوت می کرد: (الم یاءن للذین آمنوا ان تخشع قلوبهم لذکر الله) آیا آن هنگام نرسیده است 

ادامه مطلب ...

 

معلم پای تخته داد می‌زد،

صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان

ولی آخر کلاسی‌ها لواشک بین خود تقسیم می‌کردند،

و آن یکی در گوشه‌ی دیگر جوانان را ورق می‌زد.

دلم می سوخت به حال او که بی خود های و هو می کرد

و با آن شور بی پایان ٬ تساویهای جبری را نشان می داد

معلم با خطی خوانا به روی تخته‌ای کز ظلمتی تاریک غمگین بود،

 تساوی را چنین بنوشت: یک با یک برابر است.

از میان جمع شاگردان یکی برخاست،

 «همیشه یک نفر باید به پا خیزد»،

به آرامی سخن سر داد : «تساوی اشتباهی فاحش و محض است

نگاه بچه‌ها ناگاه به یک سو خیره گشت و معلم مات بر جا ماند

و او پرسید: اگر یک فرد انسان واحد یک بود،  آیا باز یک با یک برابر بود؟!

سکوت مدهشی بود و سوالی سخت. معلم فریاد زد: آری برابر بود!

و او با پوزخندی گفت: اگر یک فرد انسان واحد یک بود،

 آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود

 و آنکه قلبی پاک و دستی فاقد  زر داشت پایین بود،

 اگر یک فرد انسان واحد یک بود،

 آنکه صورت نقره گون چون قرص مه می داشت بالا بود

و آن سیه چرده که می نالید پایین بود؟!

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

این تساوی زیر و رو می‌شد.

حال می‌پرسم: یک اگر با یک برابر بود، نان و مال مفت‌خواران از کجا آماده می‌‌گردید؟

یا چه کس دیوار چین‌ها را بنا می‌کرد؟

یک اگر با یک برابر بود

 پس که پشتش زیر بار فقر خم می‌شد؟ یا که زیر ضربه شلاق له می گشت؟

معلم ناله آسا گفت:

بچه ها٬ در جزوه‌های خویش بنویسید:

 که یک با یک برابر نیست.


حقیقت این است که هرچه بگوییم خسته شده ایم و بریده ایم. اسلام دست از سر ما بر نمی دارد. ماباید بمانیم و کاری را که می خواهیم. انجام بدهیم. همیشه باید مشغول یک کلمه باشیم.و آن (( عشق)) است. اگر عاشقانه با کار پیش بیایی به طور قطع بریدن و عمل زدگی و خستگی برایت مفهومی پیدا نمی کند...


 شهیدمحمد ابراهیم همت

ادامه مطلب ...