یاد امام وشهدا دل و میبره کرببلا - زمزمی از نور
X
تبلیغات
نماشا
رایتل
شنبه 24 بهمن‌ماه سال 1388

یاد امام وشهدا دل و میبره کرببلا



از خاطرات برادر بزرگوار جناب آقای چینی فروشان استفاده می کنیم

هر چند ما چیزی برای نوشتن نداریم

نه جبهه بودیم، نه رزمنده بودیم، نه پشت جبهه بودیم
زمان جنگ، دوران کودکی مان بود 
و اکنون از آن روزها، همین خاطرات یادگارهای حماسه ، ما را به آن زمان پیوند می زند

هرچند که نه با شهدا بوده ایم و نه از خانواده شهداییم

اما حضورشان را همیشه در کالبد وجودمان احساس می کنیم؛ 

گویی از آن سوی ملکوت، ما می نگرند، دعایمان می کنند و دستمان را می گیرند تا راه را گم نکنیم.


همه ما در زندگی مهمان شهداییم.

به مهمانی شهدا خوش آمدید...



شهید حجت الله قاسمیان


5 خرداد سال 45 به دنیا آمد.
همانطور که بزرگ تر می شد بر کمالات او افزوده می شد. 
بچه ی زرنگی بود. نمراتش در مدرسه، عالی بود. قاری قرآن و والیبالیست هم بود. 

تمام فرزندان خانواده از همان کودکی با آداب اسلامی و دینی تربیت شده بودند ولی حجت الله یک چیز دیگری بود.

با این که فرزند ارشد خانواده بود ولی یار و همدم مادر و دوست برادران و خواهرانش بود.

از خوبی هایش چه می توان گفت؟ او خود، عین خوبی بود. از اخلاقش چه می توان نوشت؟ که تجسمی از اخلاق کریمه بود.

سال 62 رشته مهندسی دانشگاه فردوسی مشهد قبول شد. 

سال سوم بود که برای تعطیلات نوروز آمد رشت. چندروزی ماند و رفت. بعدا به ما زنگ زد که من اهواز هستم.


امام فرمان جهاد داده بود و آن ها که تربیت شدگان مکتب حسین بودند به لبیک گویی ندای " هل من ناصر" امام خود، با عشق و دلدادگی، دانشجوی دانشگاه جبهه شدند.

حجت الله جوانه ای بود روییده بر درخت تناور علم و دانش و چه امید ها بود به آینده علمی و اموزشی اش! 

این را ما می گوییم ولی اگر در دل او بودیم و از ضمیر مکنونش خبر داشتیم، شاید زبان حال و حرف دل او این بود که:

صفایی ندارد ارسطو شدن 

***

خوشا پرگشودن پرستو شدن


در جبهه مربی غواصی شده بود چون مسلط به شنا بود. به رزمنده ها قرآن هم درس می داد.

28 صفر بود که بعد از9ماه برای مرخصی به خانه آمد .

موقع رفتن به مادر گفت که:" معلوم نیست برگردم. عملیات کربلای 5 در پیش است و تو باید برای هر چیزی آماده باشی. 

مادر! چند ماهی نمانده که 20سالم تمام شود اما هنوز به گناه آلوده نشده ام اصلا فکرگناه هم نکرده ام.

تا به امروز به کسی به چشم بد نگاه نکرده ام..."

مادر دلش آشفته شد، تاب شنیدن این حرف ها را نداشت.
دل مادر آیینه بود ، صاف بود و حرف های پسر، آیینه قلبش را می لرزاند.

نذر کرد اگر حجتش سالم برگردد یک گوسفند هدیه کند به مهمانخانه حضرت رضا علیه السلام.



حجت دوباره به جبهه برگشت. 
مادرش 3 شب، پشت هم، خواب امام خمینی را دید.

شب آخر دید امام ایستاده، حجت الله هم هست. آن طرف یک گوسفند است. امام یک نگاه به حجت می کرد و یک نگاه به گوسفند.

از خواب بیدار شد. معنی خواب را نمی فهمید.

مدتی گذشت تا اینکه خبر دادند حجت شهید شده.

دوستش می گفت: با لباس غواصی بالای تپه بود در حالی که می خواست داخل آب بپرد ، تیرخورد. پیکرش در آب افتاد.

پدرش چند بار رفت شلمچه و حمیدیه تا شاید جنازه اش را پیدا کند اما نشد.

یکی از همسایه ها حجت را در خواب دیده بود " به پدرم بگویید اینقدر دنبال من نیاید من خودم می آیم"

حدود 2ماه، با همان لباس غواصی در آب مانده بود. وقتی جسدش را آوردند قابل شناختن نبود.


آری؛ شهادت دریایی است که موج هایش، تن های نامطهر را نمی پذیرد 

و پذیرای پاکان است و چه کسی پاک تر از شهید " قاسمیان"

یادش عزیز و گرامی و خاطره اش معطر باد!



قسمتی از وصیت نامه شهید

" ما به ندای امام حسین لبیک گفتیم. کوه ها و سنگریزه ها و آب ها شاهد است همان هایی که خداوند به آن ها قسم یاد می کند.

آگاه باشید که از صراط مستقیم که همان پیروی از خط ولایت است منحرف نشوید
و برای رزمندگان و بسیجیان دعا کنید که این ها ذخایری هستند که خواه ناخواه خواهند رفت."