می لرزید و می خندید. - زمزمی از نور
X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
یکشنبه 22 آبان‌ماه سال 1390

می لرزید و می خندید.


درقلاجه بودیم، سال شصت و دو، هوا خیلی سرد بود. رفتیم تمام اورکت‌هایی را که توی دوکوهه داشتیم برداشتیم آوردیم دادیم به بچه ها.

حاج همّت آمد . داشت مثل بید می‌لرزید.

گفتم : اورکت داریم آ. بدهم تنت کنی؟

گفت: هر وقت دیدم همه تن شان هست من هم تنم می‌کنم.

تا آن جا بود ندیدم اورکت تنش کند.

می لرزید و می خندید.